پنج شنبه سیزدهم مهر ماه نود و یک
باز هوای شب های کویر مرا به سوی خود میکشاند  باز شعر فروغ در خاطرم تکرار میشود شعری که در ذهن من با کویر پیوندی جدا نشدنی دارد

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاجها، ز ابرها، بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

...

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

قبل از شرح سفر نامه ،برای این که دوستان با موقعیت کویر خارا یا کویر حسن آباد آشنا شوند  لازم است مختصری  راجع به  جغرافیایی آن بنویسم:

کویر خارا نزدیک ترین کویر به شهر اصفهان با فاصله حدود یکصد کیلومتری در محور شرق و در حاشیه روستای حسن آباد واقع شده و در ادامه به تالاب گاوخونی پیوند می یابد تالابی که امروز فقط اسمی از ان بر روی تابلوهای زنگ زده نقش بسته است. بلندترین تپه شنی یا رمل موجود به ارتفاع حدود یکصد متر است و بالارفتن از آن واقعا انرژی بسیاری را طلب میکند .

 

 

برخلاف دیگر سفرهای کویری ام که با گروههای رصدی و در نظر گرفتن موقعیت ماه در آسمان شب عزم سفر میکردیم تا از تاثیر نور ماه در رصد ستارگاه در امان باشیم این بار با یک گروه توریستی و ماه تقریبا کامل و پرنور یعنی در ۷۵درصد فاز ماه کامل که به نحو کاملا مشهود آسمان کویر را روشن میکند و ستارگان را از دید ما پنهان میکند  تنها و صرفا به مناسبت هفته جهانی فضا  و حضور یکی از بهترین دوستان رصدگر  قدیمی ام به نام محمد سلطان الکتابی بار سفر میبندم و لیکن در لحظه آخر باخبر میشوم که به علت بیماری  ایشان همسفر ما نخواهند بود
باز خوشبختانه با دوستانی  در طی راه آشنا میشوم که جای  خالی  آن دوست عزیز را برایم پر میکنند

به  حسن آباد که می رسیم آفتاب غروب کرده و اتوبوس در تاریکی  مطلقی که قبل از حضور ماه وجود دارد در میان شنزار ها پیش میرود از پنجره هیچ چیز جز سیاهی شب دیده نمیشود در این مسیر اگر راننده کمی اشتباه کند و ماشین از مسیری که جای تایر خودروهای  قبلی است منحرف شود در شن ها گیر میافتد و اینگونه نیز میشود کمی دنده عقب و دنده جلو  و تخته گاز کاری میکند که اتوبوس درست در شن ها فرو برود و  دیگر یک سانت هم حرکت نکند خوشبختانه در چندصد متری مقصد و محل اسکان هستیم و دوستان پیاده میشوند تا کمپ هایشان را بر پا کنند و فردا چو بیاید فکر فردا کنند و برای ماشین در روشنایی روز چاره ای بیاندیشند.

باد خنکی می وزد و دوستان لباسهای گرمشان را بر تن میکنند به تجربه میدانم که این باد خنک ،دم صبح چنان سوز سرمایی میشود که هیچ کسی را جرات بیرون رفتن از چادر به قضای حاجت نیست کمی از دوستان جدا میشوم تا به آسمان عرض ارادتی کنم ،

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان، به بیکران، به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن

 در تاریکی کمی پیش میروم ،وزش باد در گوشم نجوا میکند مانند نجواهایی که در سریال گمشدگان بود نامفهموم ،هراس انگیز ، مسحور کننده ، گویا خوش آمد میگوید اما حذر هم میدهد در عین زیبایی غافلت میکند گمراهت میکند زنهار میدهد که طبیعت دنیایی اش را فراموش نکنی  و فریفته اش نشوی ،هر چند  این مطالب برای کویر خارا کمی مبالغه آمیز است اما من خاطره ام را از کویر گردی های بسیاری جمع آوری کرده ام .

 تاریکی شب و روشنی آسمان تو را وادار میکند سر به  بالا بگیری و از چراغانی آسمان  لذت ببری  ،راه شیری ، تنها کهکشانی که متعلق به توست و تو متعلق به آنی  آنهم میان میلیاردها کهکشان که هر کدامشان میلیاردها سیاره و خورشید چون خورشید تو دارند و اینجاست که  ناخوداگاه میپرسی چیستم من ؟
چیستم  من؟
برجا ز كاروان سبك بار آرزو؟
خاكستري به راه؟
گم كرده مرغ دربه دري راه آشيان؟
اندر شب سياه؟

یکی دو ساعت فرصت هست تا ماه، آسمان را روشن کند و چهره کویر را هم عوض کند. رمل ها در نور ماه حالتی نقره فام پیدا میکنند ،عده ای از دوستان مشغول عکاسی میشوند و من مرور خاطرات میکنم، یاد دوستان قدیم رصدگر ،یاد شب نشینی ها و محفل شعر ،یاد ساز استاد عشیق ،یاد سوز نی و آواز نای ،یاد آواز ماهور و اصفهان  با صدای دوست عزیزم جناب سلطان الکتاب و.....

صدای همهمه ای میآید دوستان کمپ هایشان را بر پا کرده اند و آتشی فراهم آورده اند و دور تا دور آن بنشسته و آواز میخوانند به سویشان میروم و در تعجبم چه زود بساط کرده اند


از محفل آسمان به محفل زمین میروم و در کنار جمع می نشینم مهلتم نمیدهند تا نفسی بگیرم  میگویند آوازی بخوانم میگویم صدایم فقیر است نیم دانگ هم ندارم که به نامتان کنم راضی نمیشوند میگویند بزن دستی  و رقصی کن   ز عشق آن خداوندان ... میگویم  نفسی تازه کنم ، بر روی چشم و رخصت گرفتم تا دیگران هنر بنمایند .

رقـص آن جا کن که خــود را بشکنی

پنبه را از ریشِ شهــــوت بــرکنــی

رقـص و جولان، بر سرِ میدان کننــد

رقـص انـدر خونِ خود مردان کننـــد

چون رهند از دستِ خود، دستی زنند

چون جهند از نقص خود، رقصی کنند

مُطــربانشان از درون، دف می زننــد

بحــرها در شــورشان،کف می زننــد

تــو نبینـی ،لیک بهــرِ گــوششـان

بــرگ ها بــر شـاخ ها هم ،کف زنان

کار بالا میگیرد و دوستی تنبکی از آستین بیرون میکشند و ریتم ها هماهنگ تر میشود اما میدانم که آتش تند زود به خاکستر نشیند ،ساعتی میگذرد و کم کم دوستان پراکنده میشوند و هوا  هم سرد تر میشود 
کم کم بساط چایی و قلیان به راه میافتد و دوستان اهل دود کنار هم جمع میشود و ازخدا چه پنهان ما نیز به جمعشان می پیوندیم